اتاق فیصله
خداحافظ

هو البصیر بالعباد

 در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

                                    چه کنم سعی من و دل همگی باطل بود

قصدم به پایان رساندن جنگ بین دو جنس مخالف بود در همان ابتدای امر فهمیدم که دنیا خیلی بزرگ است پس سعی کردم به نوبه خود کاری کرده باشم تا ذره ای دلم آرام گیرد . اما چون به بیان نشانه ها پرداختم مسیر فراموششان شد و هرکدام قصه ای ناسروده و به نوبه خود مستقل باقی ماندند .

حرفها برای گفتن داشتم ولی افسوس که پلی در پیش دارم که با گذر از آن زندگی ام آزادتر خواهم شد و برای آن سوی پل نقشه ها دارم که راهی سخت و عزمی بلند می‌طلبد و یک سال محرومیت قلمم را .

برای همین چون فلمم خاموش شد اتاقم را در سکوت فریادهای صلح خواهانه‌اش تنها میگذارم و به سوی مقصدم میروم پنجره ها را باز میگذارم تا رهگذران را با ذره ای از عطر نوشته ها که آنها را با یاد سمن بویان عطرآگین کرده‌ام به سوی مقصدش بخواند حال آنکه او موقتا در عرض بودنش حرکت میکند ، امیدوارم بر روی سطوح اتاقم خاک نگیرد که چون من بازگشتم و با تجربه های بیشتر و سخنان خوشبو‌تر بساط خود را در آن پهن کردم پذیرای من باشد .

هر چند فاصله از قلم فاصله از دوستان قلم در دست است ولی چون بازگشتم فاصله ها را به فراموشی میسپارم و برای رسیدن پل میزنم این بار پلی از صد و یک تجربه در قالب حکایت و بیست نقد در قالب قصه‌ها باشد که عطر سمن بویان در نوشته‌هایم بیشتر و قوی تر خودنمایی کند ...

الهی !

عبیدک بفنائک

مسکینک بفنائک

فقیرک بفنائک

سائلک بفنائک!!!

withmaster              

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥ - withmaster

قدم ها

هو البصیر بالعباد

اگر در هنگام راه رفتن به پای مردان وزنان بنگری به این مطلب می‌رسی که زنان قدمها را با فاصله‌ی کم ولی سبک برمی‌دارند اما مردان قدمها را سنگین و با فاصله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بیشتر بر می‌دارند.

و می‌دانیم که اگر بخواهی در جاده قدم برداری باید با جاده اصطکاک داشته باشی (در حالت‌های معمول حال).

مردان نماینده و نمایان صفت عاشق هستند و عاشق می‌بایست در طریق معشوق ثابت قدم باشد طبق حسن تعلیل‌هایی که تاکنون نوشتم در این خصوصیت نیز علت می‌اورم ...

نیروی اصطکاک به نیروی عمودی تکیه‌گاه ربط دارد و با آن نسبت مستقیم دارد (شاید فیزیک) و همین‌طور در پی قانونی محکم در خلقت ( شاید منسوب به نیوتن ) هر چه نیرو وارد کنی نیرو می‌گیری نیروی عمودی تکیه‌گاه در جواب نیروی وارد بر سطح و هم اندازه با آن است. پس آن نیروی اصطکاک یا نیروی مانع از خروج با نیروی وارد بر سطح نسبت مستقیم دارد.

عاشق نیز برای باقی ماندن در جاده می‌بایست قدم ها را محکم بر دارد.

اما از طرفی عاشق دنباله رو محمل و سنت معشوق است  و با قدمهای محکمی که برمی‌دارد موجبات بلند شدن غبار را فراهم می‌کند واین غبار نباید بر محمل معشوق نشیندپس تعداد قدمها باید کم باشد و در نتیجه فاصله‌ی آنها باید زیاد باشد.

و زنان را قدم‌های کوتاه و سبک است و می‌دانیم که معشوق بر تخم چشمان عاشق قدم می‌گذارد ،حال باید قدمها را سبک بردارد تا چشمان عاشق سالم بماند و بتواند زیبایی‌های معشوق را ببیند و این ظلم بزرگی است برای عاشق که نتواند صورت معشوق را ببیند زیرا عامل محرک و آرزو و شهوت و میل و همه چیز عاشق دیدن چهره همچون شمع معشوق است .

اما عاشق ممکن است در مقابل مشکلات لحظه‌ای غافل شود و از آنچه معشوق برایش در نظر گرفته موفق بیرون نیاید و ناامید قصد در بازگشت کند پس باید در هر لحظه معشوق وجود خود را به عاشق بنمایاند پس معشوق می‌بایست برای پیام به معشوق از هر وسیله ای استفاده کند از جمله صدای پا ، فاصله‌ی بین پیام‌ها نباید زیاد باشد (و با صدای تق تق تق ،عاشق را ندا در دهند چه نشسته‌ای؟ که صدای طبل وصال به گوش می‌رسد برخیز و با هدیه‌های جاری به قافله بپیوند .)

هنوز در رفتارهای مردان و زنان می‌توان خصوصیات عاشق و معشوق را یافت ولی بعضی آنها را نمی‌نگرند و با هم به مبارزه می پردازند و در شکایات ارزش این نشانه‌ها را لگد مال می‌کنند راستی چرا باید دو مکمل متضاد شوند.

 *******************************************************************

اما کسی گفت که پیوند میان دو عشق در نوشته هایم کمرنگ است و من افسوس می‌خورم که چرا ذره ای رنگ دارد .

آرزویم بود که پرده میان دو عشق را از بین ببرم تا با هم یکی شوند انجا که عشق ها یکی می‌شود

و چاقو برای بریدن به شک می‌افتد

و کمر برادر در قتل برادر می‌شکند

و خداحافظی خواهر و برادری تا ابد تمام شعر هایی که کلمه از خدا حافظی دارند را به خود اختصاص می‌دهد

و هدیه‌ها روان برای بودن در میان انها می شود

و سر از سجده بر داشته‌ نمی‌شود

و سجده‌ای هوش را می‌برد

و زاهدی خلوت نشین از سر پیمان بر سر پیمانه می‌رود 

و مرده‌ها از میان خاک به خون‌خواهی بپا می‌خیزند

و چشمانی از گریه کور می‌شود و تنها با بویی از پیراهن نور می‌یابند

و ...

اما باید بگم

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

                                                                     پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

*******************************************************************

بابا داداش تو هم از این طرفا راه گم کردی چی شده برای بچه های شرور خیام اتفاقی افتاده حیف که تهران نیستی وگرنه تعارف می‌زدم بیا تو اتاقم با هم چیزی بخوریم

اشکال نداره من با همه این هایی که اینجان می یام

اقا یه سر برین به انجا هم بزنین حالا که داداشم آمده ما هم بریم

اما داداشی واسه چی به من گفتی اتاقم را تعطیل کنم

من مگه چه کار کردم ؟

یادت باشه من از تو بزرگ ترم ها ! پر رو باز در نیار  راستی آقا شما به این داداشم نصیحت کنین این دنبال دعوا نگرده هر جا می‌ره اتیش می سوزونه

*******************************************************************

الهی !کمکم کن در مسیر نور روزنه ها حرکت کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ - withmaster

معذرت می خواهم

شايد اين پست من با بقيه فرق داشته باشد اما خوب بعد از هر مطلب به كامنت ها مي پرداختم هيچ كس نبود كه گله كند از انچه نوشته شد اما اين بار من گله مي كنم.

در گير و دار دنده هاي ساعت كه عقربه ها را مي چرخاند تا در انتهاي اين مسابقه بي پايان برنده معلوم شود.

چند شعر به خون خواهي برخاستند و انچنان اتاق ارام و بي سر و صداي من را بهم ريختند كه در كجاران (كرمان) نيز به آوازه اين كاغذ فرياد بر سرم كشيدند و حنجره ام را از گفتن و قلم را از گريه بر روي كاغذ باز داشت

آزادي بيان انست كه بي آنكه از ايجاز بهراسي ،در پيامي كه ربع دقيقه با قاصدكي مدرن فرستاده مي شود و تنها ربع دقيقه زنده است در پي شاعر بگردي .

اما صحبت ها زنده مي شوند تا باران اشك قلم بر روي كاغذ خشك شود .

فهم هر پيام فهم هر كامنت نيست فهم زنده شدن ذوق يك شاعر ناتوان است كه از دم عيسايي در صحبتها مي دمد و فرياد مي سازد تا بر سر خانه خرابي خراب شود .

و براي فهم هر پيام فهم شخص كافي نيست فهم همه اطرافيان را مي خواهد فهم همه بازرگانان غلام را مي خواهد كه صحبت مي فروشند

براي انكه طپش قبل را حس كني تنها شنيدن صداي مرتب طبلي كه نواخته مي شود كافي نيست شنيدن فرياد هايي در انتهاي جاده نيز لازم است

فاصله ها را مي شونم وقت رفتن است باران بر آن پيامي باد كه فرياد مي زند.

الهي زبان را گره بگشاي و تلخ مكن باشد كه كلامم را بفهمند و قلب را درك كنند.

از اين به بعد به ادامه صحبتهايم  مي پردازم  

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥ - withmaster

زير و بم صدا

صدای بم طول موج بلندتر و در نتيجه انرژی کمتری دارد و فاصله زيادی را نمی‌تواند طی کند و ارتعاش کمی دارد و هرچه هم قوی باشد (و هنوز در محدوده‌ی صدای بم طبقه بندی شود )نمی‌تواند بلور را بشکند.

اما صدای زير طول موج کوتاهتر و در نتيجه انرژی بيشتری دارد و فاصله‌ی بيشتری را می‌تواند طی کند و ارتعاش بيشتری دارد و اگر به اندازه‌ی کافی قوی باشد بلور را می‌شکند.

خوب...

زنان را با صدای زير می‌شناسيم . و از صدای زير ارتعاش زياد و توانايی شکستن بلور و به لرزه افکندن اشيا ... خوب برای معشوق چه از اين بهتر که تنها با صحبت دل عاشق را به لرزه اندازد و عاشق که همواره دور از معشوق است (تا هنگامی که بار يابد ) آيا نياز ندارد که صدای معشوق را برای رفع خستکی و شعله ور شدن آتش وجودش بشنود

پس در اين مورد هم (نياز برای طی فاصله زياد ) صدای زير برای معشوق مناسبترست .

همه می دانيم که زنان با صدای زيبای خود لالايی را بهتر می‌خوانند و چه چيز در هنگام خستگی عاشق بهتر از صدای لالايی معشوق جان عاشق را صفا می‌دهد.

اما صدای بم برای مردان است. از مزايا و استفاده های اين صدا (در اصل از نوع تجلی ذات) آنست که هنگامی که جان عاشق دستخوش درد می‌شود و صدا به نعره بر می‌دارد صدا به معشوق نرسد (ترحم) واين صدا نبايد ارتعاش زيادی داشته باشد تا مبادا چينی نازک وجود زن شکسته شود چرا که عشق معشوق از درجه بالاتر برخودار است و شايد طاقت بر شنيدن نعره‌های دردرا ندارد و ممکن است از فواره‌ی احساسش احساس فوران کند و قبل خدمت (دارا شدن لياقت) عاشق را از کشيدن بار عشق معاف کند و با اين کار از ارزش گوهر عشق بکاهد.

(البته در انتها عشق والای معشوق کار خود را می‌کند و و عاشق را قبل از لايق شدن بار ديدار می‌دهد-راستی کی و کدام عاشق می‌تواند لايق معشوق شود)

بار الهی گوشم را بر شنيدن صدا آنقدر قوی کن که فاصله ميان صداها را نشنوم و به يگانگی در شنيده ها برسم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٥ - withmaster

ممنون...

دوست داشتم کسی مانند آرش خان به وبلاگم سر بزند

بلکه بتوانم بيشتر فکر کنم

خوب فکر کردم حال برای همه جواب دارم (من روی هوا حرف نمی زنم{الهی شکر})

اما آرش خان :

«جمله معشوق است و عاشق پرده ای

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

اگه چشمامونو باز کنيم ميبينيم که معشوق اصلا ضعيف نيست حتی در ظاهر...

در قدرت جسمی اقايون چه ربطی به بار امانت داره؟؟؟اسمون وکوهها وزمين واسه اين نتوانستند بار امانت تحمل کنن چون جايی برای نگه داريش نداشتن... نه اينکه زور بازوشون کم بود...»

هوالستار العيوب

اولا کلمه معشوق بر وزن مفعول است پس کلمه نوعی نقص دارد

اگر با نشانه رفتن کلمه مشکل داريد داريم که معشوق را اگر ظاهری و حتی نامی برای تعيين باشد نوعی نقص دارد وعاشق را ميبايست برای وارهاندن معشوق از نام و هر تعينی که دامن گير معشوق شود

واگر وارهانده شد از ظاهر واسم در انجا نه عاشق است ونه معشوق انجا علم از خود در راستای خود به خود است (مانند حرکت نور)برای معشوق...

قصد نداشتم اينقدر باز کنم اما آتش بعضی وقتها خوش است

مردان از نظر ژنتيکی بسيار ضعيف تر از زنان اند تعداد زنان در هر عصری نه بر اثر جنگ و... همواره بيشتر از زنان بوده است خوب اگر با سطحی نگری نگاه کردم معذرت می خواهم در اينجا نيز جلوه گری معشوق در ذات زن معلوم شد

اما درباره امانت  درست که اسمان ها وکوهها جا برای نگه داريش نداشتند و انسان دارای دلی شد توان تحمل انرا را دارد

بدتر نشد ؟دلی که جايگاه معشوق است آسان نگاه داشته می شود؟

پس ذات (باطن)به واسطه وبه خاطر داشتن دل قوی خلق شد .

به زور بازو اشاره کردم چون بر اين باورم که ظاهر از باطن تجلی شده پس خصوصيات ان را نه پر رنگ بلکه تاريک و مبهم داراست برای مثال حيوانات وحشی وحشی بودن خود را در چشم ها متجلی ساختند در چشم گرگ و روباه و بقيه انها نگاه کن {البته احتياط کن} وسپس به سراغ چشم گاو ٬اهو واهلی ها برو تغيير را حس می کنی

خوب صد ها مثال برای تجلی باطن در ظاهر می توان اورد (ادعا نمی کنم) حال نبايد در ظاهر مرد که متجلی باطن او (عاشق بودن) است ذره از اينگونه علائم باشد

 بقيه شعر های قشنگی نوشته بودند که باعث شد تا نوشته ام رنگ ببازد  وافتاده به زانو به تحسين بپردازد

گفت:

فکر بلبل همه انست که گل شد يارش

                                                 گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش

دلربايی همه ان نيست که عاشق بکشند

                                                خواجه انست که باشـــــــــد غم خدمتکارش

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

                                                بر حذر باش که ســـــر می شکند ديوارش

ان يار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

         هر کجا هست خدايا به سلامت دارش

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥ - withmaster

توان و قدرت

مردان شايد قدرت بدنی بيشتری دارند ( اغلباً ) و اين خصوصيت ميبايست در عاشق متبلور ميشد زيرا عاشق بايد بيستون ها را از جای بکند طوفان های شن را بگذراند و از همه سنگين تر تحمل غم هجران است و اين عاشق است که ميبايست کوله‌بار امانت عشق را بر دوش بکشد .

حال اگر عاشق توان و قدرت نداشته باشد ميبايست برای لحظه‌ای هم که شده کوله‌بارش را بر زمين بگذارد و در اينجا لکه ای بر دامان بشريت ميافتد چگونه با بودن بشريت گوهر عشق بر زمين ماند مگر در عهد نامه الست متعهد حمل آن نشد .

اما زنان شايد به ظاهر ، ضعيف و نحيف هستند ( اغلباً ) و اين خصوصيت نيز جز در معشوق منعکس نميشود چراکه اگر معشوق مدعی قدرت باشد ( و هرچند قادر مطلق است ) در آن هنگام بهانه ای بدست عاشق داده تا در کارهايی که بايد انجام دهد (‌وظيفه عاشقی) کوتاهی و تقصير را آنچنان ناگوار و تلخ نشمارد .

در ميان صحبت ها گفتم معشوق قادر مطلق است و ادله محکمی برايش ارائه خواهم کرد ،

چه کسی بيستون را کند شيرين يا فرهاد ؟

چه کسی طوفان‌های شن را در بيابان تحمل کرد ليلی يا مجنون ؟

همه مجنون را ديدند ولی نظارت ليلی چه طور ؟

همه فرهاد و امر خسرو را ديدند ولی واقعاً شيرين ناظر نبود ؟

همگان ميدانيم درجه عشق معشوق به مراتب از عاشق بيشتر است . پس چه کسی بيشتر غم هجران را تحمل ميکند ؟

و در انتها امانت عشق سهم معشوق است ولی معشوق ميبايست در ظاهر ضعيف و نحيف جلوه کند و از اين رو رحمی بر عاشق کرده است ...

                                        

بارالهی ! باران رحمت بيکرانت را بر اين نوشته ببار و  ناحق هايش را بشور و بريز بسان محيی الدين .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥ - withmaster

برای چه مينويسم ؟

برای فيصله مينويسم و قصد دامن زدن به آتش را ندارم پس خواهشاً کاغذ را از دست نيندازيد و تا انتهای مطلب بخوانيد :

 

گفتم شايد يکديگر را نمی شناسيد که مکمل های متضاد شده ايد خوب  تقصير جامعه است زنانگی زنان را زير پا گذاشته آنها را مرد کرده است و غيرت مردانه را زير باران شکايت شکسته است البته من زنان را منع از حضور نمی‌کنم چرا که زنان حضور جامعه اند و بی زنان جامعه حضور ندارد . اما خوب نگاهی از سر‌ باريک‌بينی و توجه به خصوصيات ذاتی مرد و زن شايد به رفتار درستتر انتخاب ، انتخاب درستتر و شناختی کامل‌تر منجر شود .

 

خوب ! مردان ذاتاً عاشق آفريده شده‌اند و آنچنان که هر مخلوقی برای    هدفی خلق شد . خصوصيات رسيدن و دستيابی به هدف و خصوصيات هدف را همگی در ظاهر و باطن خود دارا گشتند .

 

و زنان نيز ذاتاً معشوق و والا آفريده شدند و همچنين خصوصيات معشوق را دارا گشتند .

کم‌کم خصوصيات را ( با هم و نه تنها ) مرور می کنيم و پذيرای نظرات شما هستيم .

                      

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٥ - withmaster

مقدمه

در مسابقه ميان عقربه های ساعت هنوز برنده معلوم نشده بود که به يک بی نظمی بر خورديم دو مکمل متضاد شده بودند و در برابر هم به بد گويی می‌پرداختند .

باعثش چه بود ؟

شايد همديگر را نميشناختند و شايد هم ستاره شان را اشتباه گرفته بودند شايد طماع بودند و ستاره نه ، بلکه ماه می خواستند و شايد هم تغيير ماهيت داده بودند و ديگر آنچه نبودند که ميبايست برای با هم بودن باشند .

 

به سراغ قلمم رفتم و هنگامی که با وی گفتم بر روی کاغذ به گريه افتاد تا اتاقی داشته باشيم که از پنجره هايش به اندازه شخص نور بتابد و تا جايی که سيراب می شود به او آب دهد ، باشد که تنها آرزويم در چنين جايی پاسخ داده شود .

 

در اتاقم همه راه دارند ولی جويای يک نفرم که حرفم را بفهمد و زبانم را ياری کند . پس به تشريح و تفصير آنچه می بايست ( يعنی خصوصياتی برای شناخت و بازگشت به حالتی که مکمل ها متضاد نباشند ) پرداختم شايد آن کس به اين اتاق پای بگذارد که زبانم را می فهمد و ياريش می کند .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٥ - withmaster